گذراز روزها

درخواست حذف این مطلب
خیلی خیلی دلم برای دختر بزرگم تنگ شده. اما تحمل ندارم خودم شروع کننده ارتباط باشم.
حالا اگه آدم فقط با دخترش طرف بود،طوری نبود. یه ارتباط بین مادر و دختر بود و خودمون دوتایی حلش می کردیم.ولی وقتی یه داماد وارد حریم ارتباط شخصی مادر و دختر میشه و پیامک هاشون رو می خونه و بعد به دخترم میگه فلان چیزها رو بگو و از طرف منم بگو، خیلی برام گرون تموم میشه.اینکه داماد پیام بذاره که هرکی ارتباط رو قطع کرده،خودش باید بیاد بازش کنه؛ خیلی زشته.اینحور موقع ها دخترهای با سیاست،اصلا نمی ذارن داماد جریان رو بفهمه. کتمان می کنند.حالا اگه فهمید،دیگه نمی ذارن جلوتر بیاد.نه اینکه داماد بیاد وسط و حتی نوع مکالمه و پیام رو دیکته کنه و یادش بره که زنش کوچک تر از پدر و مادرشه. یادش بره که حساب فرزند و والد جداست.
با این حال، به همسر میگم شما و پسرمون که در هرحال می خواین برید سفر اربعین. چطوره به بهانه ی خداحافظی برید خونه ش و به یک باره براش طاسیانه هم ببرید؟
گفت موافقم. به شرطی که تو هم بیایی!
گفتم من که مسافر نیستم! نمیام.نمی تونم پیام های سبک انگارانه ی اون دوتا رو فراموش کنم.به قول خودش هر چه کمتر همو ببینیم، تنش های کمتری رو تحمل می کنه.
همسر هم گفت پس اگه اینطور باشه،منم نمیرم و نمی ذارم اقتدار مادری ات ش ته بشه. درب خونه ی ما به روی اونها باز هست. منزل خودشونه که بخوان بیان. ولی هرگز بدون دعوت اونجا نمی ریم.

چند دقیقه بعد گفت:" راستی ؛ زهرا پیشنهاد داده که می خواین من وانمود کنم چیزی از جریان نمی دونم و اونت رو برای شام دعوت کنم خونه مون؟بلکه این دیدارها تازه بشه.خونه ی هیچ کدوم تون هم نباشه. خونه ی من بهتره برای شروع آشتی"
سکوت . بعد گفتم نظری ندارم.اگه مطمئن هستید حل میشه،اقدام کنید.ولی من هیچ کجا نمیام.
اجازه زبان درازی به دامادم رو نمی دم. دیگه خود دانید.همسر هم باشه.بذار بازم فکر کنیم و ببینیم چی کار میشه کرد.

دلم خیلی برای این دختر زبون دراز و پرتوقع تنگ شده...
انقدر تحمل میکنم تا خودش بیاد خونه مون.